تبلیغات
✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿


چهارشنبه 21 آذرماه میلادِ احمد شاملو 

شاعرِ بزرگِ آزادی ، عدالت ، اندیشه  و عشق...! 


شاملوی نازنین...! بیهوده مرگ به تهدید چشم می‌درانَد...! 

شما آن غولِ زیبائید  که در استوای ِ شب ایستاده است...  

و نیز بامدادِ نخستین وآخرین...! مگر نه این که شما 

" پُر طبل تر از حیات / مرگ را / سرودی کردید...؟

پس شما همیشه زنده‌اید و جاودان...  در کنارِ ما و در قلبِ ما... !!! 



ناگهان

عشق آفتاب وار

نقاب بر افکند

و بام و دَر

به صوتِ تجلی

در آکند،

شعشعه یِ آذرخش وار

فرو کاست و انسان برخاست...!!!




احمد شاملو





تاریخ : چهارشنبه 21 آذر 1397 | 11:31 ق.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات

چشم

من ٬ در آن لحظه ٬ که چشم تو به من می نگرد

برگ خشکیده ایمان را

در پنجه باد

رقص شیطانی خواهش را

در آتش سبز!

نور پنهانی بخشش را

در چشمه مهر

اهتزاز ابدیت را می بینم

بیش از این ٬ سوی نگاهت ٬ نتوانم نگریست

اهتزاز ابدیت را

یارای تماشایم نیست

کاش می گفتی چیست

آنچه از چشم تو ٬ تا عمق وجودم جاری ست.



فریدون مشیری





طبقه بندی: * فـــریـدون مشــــیری *، 

تاریخ : چهارشنبه 14 آذر 1397 | 09:13 ب.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات

عکس


دست ات را به من بده

دست های تو با من آشناست

ای دیر یافته با تو سخن می گویم

به سان ابر که با توفان

به سان علف که با صحرا

به سان باران که با دریا

به سان پرنده که با بهار

به سان درخت که با جنگل سخن می گوید

زیرا که من

ریشه های تورا دریافته ام

زیرا که صدای من

با صدای تو آشناست.



احمد شاملو





طبقه بندی: * احمـــدشـاملــو *، 

تاریخ : یکشنبه 11 آذر 1397 | 01:16 ب.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات

/



من یک غریب بی پناه و دوره گردم

بُگذار گِرداگردِ چشمانت بگردم

آن چشمها، عطّار نیشابوری ام کرد

من شاعر فیروزه های لاجوردم

آبی تر از چشمانِ تو هرگز ندیدم

من دل به دریا می زنم دریانوردم

آواره ام، چون کولیانِ بی سرانجام

دیوانه ام، با اندرونم در نبردم

می خواهمت ای سرنوشتِ ارغوانی

عمری اگرچه در پی ات تاخیر کردم

قطعی ترین بُرهانِ ایمانم تویی، تو!

باور مکن از انتخابم باز گردم

آخر به قلبِ سُرخِ خنجر می زنم من!

پایانِ خونینِ شهابِ سهروردم ! 




یدالله گودرزی






طبقه بندی: * دکتــر یدالله گودرزی *، 
برچسب ها: من شاعر فیروزه های لاجوردم،  

تاریخ : دوشنبه 28 آبان 1397 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات

/


ابرهای بغض در رؤیای بارانی شدن

سینه‌ها؛ دریاچه‌ای در حال طوفانی شدن

پنجه‌ی خونین بالش‌ها پُر از پَرهای قو

خواب‌ها دنبال هم در حال طولانی شدن

زندگی آن مردِ نابینای تنهایی‌ست که –

چشم‌ها را شسته در رؤیای نورانی شدن

قطره‌ای پلک مرا بدجور سنگین کرده است

مثل اشک بره‌ها در شام قربانی شدن

خوب می‌فهمم چه حالی دارد از بی‌همدمی

پابه‌پای گرگ‌ها سرگرم چوپانی شدن

برکه‌های تشنه می‌بینند با چشمان خیس

نیمه‌شب‌ها خواب گرمِ ماه‌پیشانی شدن

خالی‌ام از اشتیاق بودن و تلخ است تلخ

جای هر حسی پر از حس پشیمانی شدن

چاره‌ی لیلای بی مجنون این افسانه چیست؟

یا به دریا دل سپردن... یا بیابانی شدن






طبقه بندی: * ناشــــناس *، 
برچسب ها: رؤیای بارانی شدن،  

تاریخ : دوشنبه 28 آبان 1397 | 05:50 ب.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات
تعداد کل صفحات : 34 ::      1   2   3   4   5   6   7   ...  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.