این مرد خود پرست

 این دیو، این رها شده از بند

 مست مست

 استاده روبه روی من و

 خیره در منست

 
***

 گفتم به خویشتن

 آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

 مشتی زدم به سینه او،

 ناگهان دریغ

 آئینه تمام قد روبه رو شكست .



 
««««««»»»»»»»





مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

 

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر







طبقه بندی: * حمیـــد مصـــدق *، 
برچسب ها: حمید مصدق، شعری از حمید مصدق، مرد خود پرست، رها شده، ائینه،  

تاریخ : دوشنبه 4 دی 1396 | 10:05 ب.ظ | نویسنده : من خودِ آن سیزده ام | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.