✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست

 

این مرد خود پرست

 این دیو، این رها شده از بند

 مست مست

 استاده روبه روی من و

 خیره در منست

 
***

 گفتم به خویشتن

 آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

 مشتی زدم به سینه او،

 ناگهان دریغ

 آئینه تمام قد روبه رو شكست .



 
««««««»»»»»»»





مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

 

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر





نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 10:05 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin