✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست





تو در هوای منی،پای رفتنم لنگ است

ببین چگونه زمین با هوا هماهنگ است!؟

چه عاشقانه دچار همند دلهامان

دلت گرفته برای من و دلم تنگ است؟!

شبانه روز تو خورشید و ماه من هستی

همیشه بین شب و روز بر سرت جنگ است

تو مثل ساز در آغوشمی و موهایت

برای تشنگی ی پنجه های من چنگ است

پرانده خواب مرا طعم گرم چشمانت

همان دو قهوه ی داغی که خوب و خوشرنگ است

تویی که وصل شدی بر ضمیر متصلم

همیشه نام تو بر این ضمیر آونگ است




مهدی بهار 





نوشته شده در جمعه 29 دی 1396 ساعت 06:39 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو … برو … بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی … او زمین … من آسمان

بر او بتاب زآنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

******


عکس نوشته شعر فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1396 ساعت 08:34 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |





می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه



می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




" فروغ فرخزاد"






نوشته شده در جمعه 22 دی 1396 ساعت 08:47 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |






میان این‌همه نجواها، صدای ماست که می‌ماند

بخوان بخوان! که فقط از ما، همین صداست که می‌ماند

صدای پِچ‌پِچ صیادان، نماندنی است، کبوتر باش!

طنین بال‌زدن‌های پرنده‌هاست که می‌ماند

پس از وجودِ خداوندی، تو رکنِ اولِ دنیایی

فراتر از تو که می‌آیم فقط خداست که می‌ماند

بیا شبانه از این بُن‌بست، بدون واهمه بگریزیم

که از گریختنت با من، دو ردّ پاست که می‌ماند

همیشه یادِ نخستین عشق، زبان‌زد است به مانایی

تو عشقِ اول من بودی، غمت به‌جاست که می‌ماند

 



مهدی عابدی 





نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1396 ساعت 12:40 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابری است

ولی چندی است از باران بار آور نشانی نیست

 

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم ؟

فقط این را بدان این جا نفس ها هم زمستانی است

 

چرا پرسیده ای کی این چنین کرده پریشانش ؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست ؟

 

تمام فکر و ذکرم این که یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام این جا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفی محضی است

 

پل ابروت می گوید : توقف مطلقا ممنوع   !

نگاهت می دهد اما ، به من فرمان که این جا ، ایست !

 

 

"علی محمد محمدی"


نوشته شده در جمعه 15 دی 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |



بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست

التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست

خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند

گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست

مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی

انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست

بی تو مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام

ای تمام هستی ام خوداشتغالی خوب نیست

کـــــوزه ای هستم کـــه با درد ترک خو کرده ام

جابه جایی های این ظرف سفالی خوب نیست

چون رمیدن های آهـــو نازهایت جالب است

دشت چشمم را نکن حالی به حالی خوب نیست

بعد از این حال من و این کوچــه و این باغ گل

از نبودت مثل این گلهای قالی خوب نیست





نوشته شده در جمعه 15 دی 1396 ساعت 09:36 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |



دیشب به یاد روی تو تنها گریستم

تنهای بی امید چه شبها گریستم

از چنگ غم بخلوت اندیشه های عشق

بردم پناه و بی تو در آنجا گریستم

سر می كشد چوشعله تمنای او ز دل

زین جانگذاز درد تمنا گریستم

پنهان نمی شود چكنم؟ ماجرای عشق 

در عشق او نهانی و آشكار گریستم

یكروز خنده زد دلم از گرمی امید 

عمری ز سرد مهری دنیا گریستم

روشن نشد ز بخت سیاهم چراغ عمر

امروز از سیاهی فردا گریستم

آتش زدند بر دل من ، تا كه همچو شمع

یكجا بسوختم دل و یكجا گریستم

كوتاه بود عمر من و عمر گل ، دریغ 

(پروانه) سان به خنده گلها گریستم





نوشته شده در پنجشنبه 14 دی 1396 ساعت 06:27 ب.ظ توسط *M_M* نظرات |




تو را می خواهم و دانم که هرگز 

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 

 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 

 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن 

 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز

 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش 

 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را 

(فروغ فرخزاد)




فروغ فرخزاد
عکس نوشته

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 10:06 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |





تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

 

زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

 

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! 

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !

 

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند

خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

 

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی

من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد

 

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر

سر و سریست که با موی پریشان دارد

 

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد






نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1396 ساعت 08:09 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


عکس خنده





خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد

ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق

چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد

شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته

بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی

قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن

عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند

کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست

آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد



از: کاظم بهمنی




نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 12:46 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |




کاش می شد خویشتن را بشکنیم

یک شب این تندیس تن را بشکنیم

بشکنیم این شیشه صد رنگ را

این تغافل خانه نیرنگ را

آسمان دوستی آبی تر است

شب در این آیینه مهتابی تر است

من نمی گویم کسی بی درد نیست

هرکسی دردی ندارد مرد نیست

لیک می گویم که فصل سوختن

آب را هم می توان آموختن

خنده ها را می توان تقسیم کرد

گریه ها را می توان ترمیم کرد

کز خطر می بارد از این فصل سرد

دوستی را باید اول بیمه کرد

عشق با لبخند مردم زنده است

زندگی هم با تبسم زنده است...






نوشته شده در جمعه 8 دی 1396 ساعت 06:34 ب.ظ توسط *M_M* نظرات |


بوسه





یاد آن بوسه كه هنگام وداع 

بر لبم شعله حسرت افروخت 

یاد آن خنده بیرنگ و خموش 

كه سراپای وجودم را سوخت 

رفتی و در دل من ماند به جای 

عشقی آلوده به نومیدی و درد 

نگهی گمشده در پرده اشك 

حسرتی یخ زده در خنده سرد 

آه اگر باز بسویم آیی 

دیگر از كف ندهم آسانت 

ترسم این شعله سوزنده عشق 

آخر آتش فكند بر جانت


((فروغ فرخزاد))



عکس نوشته شعر

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت 09:54 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |


گیف






هر روز صبح دوست داشتنت

تازه می شود..

مثل بوی سنگک تازه..

مثل عطر چای...


روز از نو...

دوست داشتنت از نو...



#پرویز_جلیلی_محتشم





پی نوشت : سلام و صبح بخیر . از این به بعد هرروز سعی میکنم پست بزارم . چون بعضی از دوستان خیلی لذت میبرن . گفتم که بدونید . راستی به نویسنده جدید هم خوش آمد میگم. ترانه خانوم پست شما هم خیلی زیبا بود لذت بردم 





نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 08:43 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |



نمی دانم هم‌اکنون

 در کجا مشغول لبخندی

فقط یک آرزو دارم

که در دنیای شیرینت

میان قلب تو با غم

نباشد هیچ پیوندی 


سلام صبحتون بخیر


نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 08:03 ق.ظ توسط *M_M* نظرات |





نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

 

زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

 

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست

این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

 

وای بر من که در این بازی بی سود و زیان

پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن

 

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم

چون غریبی که خودش را برساند به وطن

 

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است

ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن

 

 

فاضل نظری





گیف

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1396 ساعت 09:54 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin