✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست



دانسته یا ندانسته حقوقی بر گردن هم داریم

که کفه سنگین اشتباهات آن به سمت من است

امشب شب بخشش است


من از حقوق نداشته خود 

بر همه دوستان و عزیزانم گذشتم

از شما میخواهم از من بگذرید . . .



التماس دعا



نوشته شده در شنبه 27 خرداد 1396 ساعت 07:26 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




تا صورت پیوند جهان بود علی بود

تا نقش زمین بود و زمان بود علی بود

آن قلعه گشایی که در قلعه‌ی خیبر

برکند به یک حمله و بگشود علی بود

آن گرد سرافراز که اندر ره اسلام

تا کار نشد راست نیاسود، علی بود

شاهی که ولی بود و وصی بود علی بود

سلطان سخا و کرم و جود علی بود

آن شیر دلاور که برای طمع نفس

بر خوان جهان پنجه نیالود، علی بود

سر دو جهان جمله ز پنهان و ز پیدا

شمس الحق تبریز که بنمود، علی بود

آن عارف سجّاد، که خاک درش از قدر

بر کنگرهی عرش بیفزود علی بود

مسجود ملایک که شد آدم، ز علی شد

آدم چو یکی قبله و مسجود علی بود

هم آدم و هم شیث و هم ادریس و هم الیاس

هم صالح پیغمبر و داوود علی بود

هم موسی وهم عیسی و هم خضر و هم ایوب

هم یوسف و هم یونس و هم هود علی بود

آن لحمک لحمی، بشنو تا که بدانی

آن یار که او نفس نبی بود علی بود

موسی و عصا و ید بیضا و نبوت

در مصر به فرعون که بنمود، علی بود

عیسی به وجود آمد و در حال سخن گفت

آن نطق و فصاحت که در او بود علی بود

خاتم که در انگشت سلیمان نبی بود علی بود

آن نور خدایی که بر او بود علی بود

آن شاه سرافراز که اندر شب معراج

با احمد مختار یکی بود علی بود

محمود نبودند کسانی که ندیدند

کاندر ره دین احمد محمود علی بود

آن کاشف قرآنکه خدا در همه قرآن

کردش صفت عصمت و بستود علی بود

چندان که در آفاق نظر کردم و دیدم

از روی یقین در همه موجود، علی بود

هم اول و هم آخر و هم ظاهر و باطن

هم عابد و هم معبد و معبود، علی بود

این کفر نباشد، سخن کفر نه این است

تا هست علی باشد و تا بود علی بود





مولانا




نوشته شده در پنجشنبه 25 خرداد 1396 ساعت 06:57 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |



http://photokade.com/wp-content/uploads/axneveshte-ghamnak-fazsangin-photokade-9.jpg




نـگاهـم کـه مـی کنـی 

ذره ذره می میرم ...

چشمهات ... 

قهوه ی قجری ست 

انــگار ...



رضا کاظمی




نوشته شده در سه شنبه 23 خرداد 1396 ساعت 05:28 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |

 


در میان من و تو فاصله هاست

گاه می اندیشم،

- می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

تو توانایی بخشش داری

دستهای تو توانایی آن را دارد

- که مرا

زندگانی بخشد

چشم های تو به من می بخشد

شورِ عشق و مستی

و تو چون مصرعِ شعری زیبا

سطرِ برجسته ای از زندگی من هستی.

 

حمید مصدق





نوشته شده در یکشنبه 21 خرداد 1396 ساعت 01:15 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




گرچه چشمان تو جز در پی زیبایی نیست

دل بکن! آینه این قدر تماشایی نیست!


حاصل خیره در آیینه شدن ها آیا

دو برابر شدن غصه تنهایی نیست؟!


 بی سبب تا لب دریا مکشان قایق را...

قایقت را بشکن! روح تو دریایی نیست!


آه در آینه، تنها کدرت خواهد کرد!

آه! دیگر دمت ای دوست، مسیحایی نیست!


آنکه یک عمر به شوق تو در این کوچه نشست

حال وقتی به لب پنجره می آیی، نیست...


خواستم با غم عشقش بنویسم شعری

گفت: هر خواستنی عین توانایی نیست...!




 فاضل نظری 




http://uupload.ir/files/x24l_j2vt_photo_2017-04-29_22-44-59.jpg

نوشته شده در دوشنبه 15 خرداد 1396 ساعت 06:40 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |



ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی




فروغ فرخزاد





نوشته شده در پنجشنبه 11 خرداد 1396 ساعت 10:50 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |



کم نیستند شادی‌ها

حتی اگر بزرگ نباشند

آنقدر دست نیافتنی نیستند

که تو عمری‌ست

کز کرده‌ای گوشه جهان

و بر آسمان چوب خط می‌كشی به انتظار

حبس ابد هم حتی ، پایان دارد

پایانی بزرگ و طولانی

چه آسان تماشاگر سبقت ثانیه‌هاییم

و به عبورشان می‌خندیم

چه آسان لحظه‌ها را به کام هم تلخ می‌کنیم 

و چه ارزان می‌فروشیم لذت با هم بودن را

چه زود دیر می‌شود

و نمی‌دانیم که ؛ فردا می‌آید

شاید ما نباشیم 




سید علی صالحی




http://uupload.ir/files/3cdc_thumb_hammihan-201514479014565638141431159154.4675.jpg

نوشته شده در سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت 01:40 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




چنان گرفتــــــــــــــــه ترا بازوان پیچکی ام

 که گویی از تو جدا نه که با تو من یکی ام

نه آشنایی ام امـــــروزی است با تو همین

کـــه می شناسمت از خوابهای کودکی ام

عروسوار خیـــــــــــــــــال منی که آمده ای

دوباره باز به مهمانی عروســـــــــــــکی ام

همین نه بانوی شــــعر منی که مدحت تو

به گوش می رسد از بانگ چنگ رودکی ام

نسیم و نخ بده از خاک تا رهـــــــــــا بشود

به یک اشــــــــــــــاره ی تو روح بادباکی ام

چه برکـــه ای تو که تا آب، آبی است در آن

شنـــــــاور است همه تار و پود جلبکی ام

به خون خود شوم آبروی عشــــــــــق آری

اگر مدد برســـــــــــــاند سرشت بابکی ام

کنــــــــار تو نفسی با فراغ دل بکـــــــشم

اگر امــــــــــان بدهد سرنوشت بختکی ام

 

حسین منزوی






نوشته شده در جمعه 5 خرداد 1396 ساعت 05:55 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز 

تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم 

باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست!



فروغ فرخزاد




http://uupload.ir/files/3dp7_814940_ph1iosie.jpg





نوشته شده در سه شنبه 2 خرداد 1396 ساعت 02:00 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin