✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست



عکس






من که اِصرار ندارم ؛ تو خودت مُختاری...

یا بمان ، یا که نرو ، یا نگهت  می دارم...


«محسن مرادی»




جداکننده



نمی دانم هم‌اکنون

 در کجا مشغول لبخندی

فقط یک آرزو دارم

که در دنیای شیرینت

میان قلب تو با غم

نباشد هیچ پیوندی 


سلام صبح پنجشنبه تون بخیر


‎‌
عکس متحرک

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت 08:18 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |




آمدی جانم به قربانت بهار آورده ای 
خنده را تو بر لب خندان یار آورده ای !

شد .... بی قرار دیدن رویت عزیز
بر دل بی تاب مادر جان قرار آورده ای !

با ورودت شد شب یلدا بهار زندگی 
سرخ چون شد گونه ات شاید انار آورده ای !

هدیه ای از سوی رب بودی و همراه خودت 
روح و جان تازه ای بر این مزار آورده ای !

بوی لیلی می دهد پیراهن خوشبوی تو 
روشنایی بر دوچشم کور و تار آورده ای !

منتظر بودم بیایی جان کنم قربان تو 
آمدی و تو به پایان انتظار آورده ای !




نویسنده جدید هستم . تشکر فراوان از ترانه خانوم . 



بعدا نوشت : پیشاپیش یلداتون مبارک . ایشالله عمرتون بلند باشه مثل یلــــــــــــدا 





عکس متحرک




نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت 01:10 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |


گیف






اگرچه از همه ی وعده ها فراری بود

قرار ما فقط این بار بی قراری بود

 

شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم

تمام شهر غم و درد و سوگواری بود

 

گشاده رویی شان سرسری و ساده ولی

هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود

 

همیشه حال دلم را درست می فهمید

درخت باغ که لبریز کنده کاری بود

 

نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم

به جایش آینه لبریز شرمساری بود

 

چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق

چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود

 



زینب اکبری





نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت 12:15 ق.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای، بس است

بغضت ترک‌ترک شدو نشکسته‌ای، بس است

 

گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری

از خود غریبه‌تر شدی و خسته‌ای، بس است

 

اهل زمین همیشه زمین‌گیر می‌شوند

یک بال اگر از این قفست رَسته‌ای، بس است

 

در مرزِ عشق و وصل، تو ابن‌السّلام باش

با این‌همه تضاد،چو پیوسته‌ای،بس است

 

این دور، دورِ حدِّ اقل‌های عاشقی‌ست

در حدّ یک نگاه که وابسته‌ای، بس است

 



سیدمهدی طباطبایی یاسین






نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 02:20 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |

 


گیف





 آنقدر دوستت دارم 

که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!

هر بار که می پرسی، چقدر؟!

با خودم فکر می کنم؛

دریا چطور 

حساب موجهایش را نگه دارد؟!

پاییز از کجا بداند 

هر بار چند برگ از دست میدهد؟!

ابرها چه می دانند 

چند قطره باریده اند؟!

خورشید مگر یادش مانده 

چند بار طلوع کرده است؟!

و من،

چطور بگویم که،

چقدر دوستت دارم 
.




#هستی_دارایی





نوشته شده در شنبه 18 آذر 1396 ساعت 06:22 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




گیف







نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی
 
تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ

بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!
 
تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...

سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی
 
به میعاد غزلهایی که کامل می شود با تو

تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی
 
بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد

تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی
 
همین یک غنچه باقی مانده از این شاخ مریم

همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی!


 
محمدسعید میرزایی






نوشته شده در شنبه 18 آذر 1396 ساعت 05:30 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |

 



و عشق

آنقدرها هم که فکر می کردیم 

عادلانه نبود 

زن همسایه عاشق شد 

پیراهن بلندتری دوخت

من عاشق شدم

گریه های بلند تری سر دادم

در عصر ما

همه 

همیشه

دیر می رسند

یکی به اتوبوس

یکی به قطار

یکی 

به یکی...
 


 
رویا شاه حسین زاده





نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 10:33 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




عکس متحرک





هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت


هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 
با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...

وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

 
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود

از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت
 

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...





 
مجید ترکابادی






نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 07:45 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





عشق آغاز خوشی نیست، که بی‌فرجامی ‌است

 هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی ‌است


 همه‌ی پنجره‌ها بسته‌تر از زندانند

 همه‌ی خاطره‌ها برزخ بی‌هنگامی ‌است


 حرف‌هایت فقط افسانه و شهرآشوبند

 صحن هر محکمه‌ای صحنه‌ی ناآرامی ‌است


 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی ‌است!؟


 مانده با این همه تردید چه حکمی‌بدهد!؟

 بی‌گمان آخر این قصه، فقط بدنامی‌ است!





 
علی اصغر شیری






نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 03:48 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin