✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست





نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو … برو … بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی … او زمین … من آسمان

بر او بتاب زآنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

******


عکس نوشته شعر فروغ فرخزاد

نوشته شده در دوشنبه 25 دی 1396 ساعت 08:34 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |



بی وفایــی پیش چشم این اهالی خوب نیست

التماست می کنم این بی خیالی خوب نیست

خنده های رفتنت در کوچـــه ها ویــران گرند

گریه های ماندنم در این حوالی خوب نیست

مادرم می گفت:شاید یک غروبی آمدی

انتظار سرنوشت احتمالی خوب نیست

بی تو مشغــول تمـــام ِ خاطرات رفته ام

ای تمام هستی ام خوداشتغالی خوب نیست

کـــــوزه ای هستم کـــه با درد ترک خو کرده ام

جابه جایی های این ظرف سفالی خوب نیست

چون رمیدن های آهـــو نازهایت جالب است

دشت چشمم را نکن حالی به حالی خوب نیست

بعد از این حال من و این کوچــه و این باغ گل

از نبودت مثل این گلهای قالی خوب نیست





نوشته شده در جمعه 15 دی 1396 ساعت 09:36 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |




تو را می خواهم و دانم که هرگز 

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 

 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 

 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن 

 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز

 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش 

 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را 

(فروغ فرخزاد)




فروغ فرخزاد
عکس نوشته

نوشته شده در چهارشنبه 13 دی 1396 ساعت 10:06 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |


عکس خنده





خنده ات طرح لطیفیست که دیدن دارد

ناز معشوق دل‌آزار خریدن دارد

فارغ از گله و گرگ است شبانی عاشق

چشم سبز تو چه دشتیست! دویدن دارد

شاخه ای از سردیوار به بیرون جسته

بوسه ات میوه ی سرخسیست که چیدن دارد

عشق بودی و به اندیشه سرایت کردی

قلب با دیدن تو شور تپیدن دارد

وصل تو خواب و خیال است ولی باور کن

عاشقی بی سر و پا عزم رسیدن دارد

عمق تو دره ی ژرفیست مرا می خواند

کسی از بین خودم قصد پریدن دارد

اول قصه ی هر عشق کمی تکراریست

آخرِ قصه ی فرهاد شنیدن دارد



از: کاظم بهمنی




نوشته شده در یکشنبه 10 دی 1396 ساعت 12:46 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |


بوسه





یاد آن بوسه كه هنگام وداع 

بر لبم شعله حسرت افروخت 

یاد آن خنده بیرنگ و خموش 

كه سراپای وجودم را سوخت 

رفتی و در دل من ماند به جای 

عشقی آلوده به نومیدی و درد 

نگهی گمشده در پرده اشك 

حسرتی یخ زده در خنده سرد 

آه اگر باز بسویم آیی 

دیگر از كف ندهم آسانت 

ترسم این شعله سوزنده عشق 

آخر آتش فكند بر جانت


((فروغ فرخزاد))



عکس نوشته شعر

نوشته شده در پنجشنبه 7 دی 1396 ساعت 09:54 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |


گیف






هر روز صبح دوست داشتنت

تازه می شود..

مثل بوی سنگک تازه..

مثل عطر چای...


روز از نو...

دوست داشتنت از نو...



#پرویز_جلیلی_محتشم





پی نوشت : سلام و صبح بخیر . از این به بعد هرروز سعی میکنم پست بزارم . چون بعضی از دوستان خیلی لذت میبرن . گفتم که بدونید . راستی به نویسنده جدید هم خوش آمد میگم. ترانه خانوم پست شما هم خیلی زیبا بود لذت بردم 





نوشته شده در چهارشنبه 6 دی 1396 ساعت 08:43 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |

 

این مرد خود پرست

 این دیو، این رها شده از بند

 مست مست

 استاده روبه روی من و

 خیره در منست

 
***

 گفتم به خویشتن

 آیا توان رستنم از این نگاه هست ؟

 مشتی زدم به سینه او،

 ناگهان دریغ

 آئینه تمام قد روبه رو شكست .



 
««««««»»»»»»»





مرا با سوز جان بگذار و بگذر

اسیر و ناتوان بگذار و بگذر

 

چو شمعی سوختم از آتش عشق

مرا آتش به جان بگذار و بگذر

 

دلی چون لاله بی داغ غمت نیست

بر این دل هم نشان بگذار و بگذر

 

مرا با یک جهان اندوه جانسوز

تو ای نامهربان بگذار و بگذر

 

دو چشمی را که مفتون رخت بود

کنون گوهرفشان بگذار و بگذر

 

در افتادم به گرداب غم عشق

مرا در این میان بگذار و بگذر

 

به او گفتم: حمید از هجر فرسود!

به من گفتا: جهان بگذار و بگذر





نوشته شده در دوشنبه 4 دی 1396 ساعت 10:05 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |



در خلوتِ روشن با تو گریسته‌ام

برایِ خاطرِ زندگان،

و در گورستانِ تاریک با تو خوانده‌ام

زیباترینِ سرودها را

زیرا که مردگانِ این سال

عاشق‌ترینِ زندگان بوده‌اند.


((احمد شاملو))




عکس نوشته شعر




میانِ کتاب‌ها گشتم

میانِ روزنامه‌های پوسیده‌ی پُرغبار،

در خاطراتِ خویش

در حافظه‌یی که دیگر مدد نمی‌کند

خود را جُستم و فردا را.

عجبا!

جُستجوگرم من

نه جُستجو شونده.

من این‌جایم و آینده

در مشت‌های من.


((احمد شاملو))




نوشته شده در یکشنبه 3 دی 1396 ساعت 11:12 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |



به چشمک اینهمه مژگان به هم مزن یارا

که این دو فتنه بهم می زنند دنیا را

چه شعبده است که در چشمکان آبی تو

نهفته اند شب ماهتاب دریا را

تو خود به جامه خوابی و ساقیان صبوح

به یاد چشم تو گیرند جام صهبا را

کمند زلف به دوش افکن و به صحرا زن

که چشم مانده به ره آهوان صحرا را

به شهر ما چه غزالان که باده پیمایند

چه جای عشوه غزالان بادپیما را

فریب عشق به دعوی اشگ و آه مخور

که درد و داغ بود عاشقان شیدا را

هنوز زین همه نقاش ماه و اختر نیست

شبیه سازتر از اشگ من ثریا را

اشاره غزل خواجه با غزاله تست

صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را

به یار ما نتوان یافت شهریارا عیب

جز این قدر که فراموش می کند ما را

استاد شهریار


عکس نوشته





نه وصلت دیده بودم کاشکی ای گل نه هجرانت

که جانم در جوانی سوخت ای جانم به قربانت

تحمل گفتی و من هم که کردم سال ها اما

چقدر آخر تحمل بلکه یادت رفته پیمانت

چو بلبل نغمه خوانم تا تو چون گل پاکدامانی

حذر از خار دامنگیر کن دستم به دامانت

تمنای وصالم نیست عشق من مگیر از من

به دردت خو گرفتم نیستم در بند درمانت

امید خسته ام تا چند گیرد با اجل کشتی

بمیرم یا بمانم پادشاها چیست فرمانت

شبی با دل به هجران تو ای سلطان ملک دل

میان گریه می گفتم که کو ای ملک سلطانت

چه شبهایی که چون سایه خزیدم پای قصر تو

به امیدی که مهتاب رخت بینم در ایوانت

به گردنبند لعلی داشتی چون چشم من خونین

نباشد خون مظلومان؟ که می گیرد گریبانت

دل تنگم حریف درد و اندوه فراوان نیست

امان ای سنگدل از درد و اندوه فراوانت

به شعرت شهریارا بیدلان تا عشق میورزند

نسیم وصل را ماند نوید طبع دیوانت

 





عکس نوشته

نوشته شده در جمعه 1 دی 1396 ساعت 04:17 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |



عکس






من که اِصرار ندارم ؛ تو خودت مُختاری...

یا بمان ، یا که نرو ، یا نگهت  می دارم...


«محسن مرادی»




جداکننده



نمی دانم هم‌اکنون

 در کجا مشغول لبخندی

فقط یک آرزو دارم

که در دنیای شیرینت

میان قلب تو با غم

نباشد هیچ پیوندی 


سلام صبح پنجشنبه تون بخیر


‎‌
عکس متحرک

نوشته شده در پنجشنبه 30 آذر 1396 ساعت 08:18 ق.ظ توسط A--M2000 نظرات |




آمدی جانم به قربانت بهار آورده ای 
خنده را تو بر لب خندان یار آورده ای !

شد .... بی قرار دیدن رویت عزیز
بر دل بی تاب مادر جان قرار آورده ای !

با ورودت شد شب یلدا بهار زندگی 
سرخ چون شد گونه ات شاید انار آورده ای !

هدیه ای از سوی رب بودی و همراه خودت 
روح و جان تازه ای بر این مزار آورده ای !

بوی لیلی می دهد پیراهن خوشبوی تو 
روشنایی بر دوچشم کور و تار آورده ای !

منتظر بودم بیایی جان کنم قربان تو 
آمدی و تو به پایان انتظار آورده ای !




نویسنده جدید هستم . تشکر فراوان از ترانه خانوم . 



بعدا نوشت : پیشاپیش یلداتون مبارک . ایشالله عمرتون بلند باشه مثل یلــــــــــــدا 





عکس متحرک




نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت 01:10 ب.ظ توسط A--M2000 نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin