✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿

دهخدا تجربه عشق ندارد ورنه معنی مرگ و جدایی به یقین هردو یکیست





تو در هوای منی،پای رفتنم لنگ است

ببین چگونه زمین با هوا هماهنگ است!؟

چه عاشقانه دچار همند دلهامان

دلت گرفته برای من و دلم تنگ است؟!

شبانه روز تو خورشید و ماه من هستی

همیشه بین شب و روز بر سرت جنگ است

تو مثل ساز در آغوشمی و موهایت

برای تشنگی ی پنجه های من چنگ است

پرانده خواب مرا طعم گرم چشمانت

همان دو قهوه ی داغی که خوب و خوشرنگ است

تویی که وصل شدی بر ضمیر متصلم

همیشه نام تو بر این ضمیر آونگ است




مهدی بهار 





نوشته شده در جمعه 29 دی 1396 ساعت 06:39 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه



می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




" فروغ فرخزاد"






نوشته شده در جمعه 22 دی 1396 ساعت 08:47 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |






میان این‌همه نجواها، صدای ماست که می‌ماند

بخوان بخوان! که فقط از ما، همین صداست که می‌ماند

صدای پِچ‌پِچ صیادان، نماندنی است، کبوتر باش!

طنین بال‌زدن‌های پرنده‌هاست که می‌ماند

پس از وجودِ خداوندی، تو رکنِ اولِ دنیایی

فراتر از تو که می‌آیم فقط خداست که می‌ماند

بیا شبانه از این بُن‌بست، بدون واهمه بگریزیم

که از گریختنت با من، دو ردّ پاست که می‌ماند

همیشه یادِ نخستین عشق، زبان‌زد است به مانایی

تو عشقِ اول من بودی، غمت به‌جاست که می‌ماند

 



مهدی عابدی 





نوشته شده در سه شنبه 19 دی 1396 ساعت 12:40 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





هوای چشم های من کمی تا قسمتی ابری است

ولی چندی است از باران بار آور نشانی نیست

 

نمی دانم برایت از کدامین درد بنویسم ؟

فقط این را بدان این جا نفس ها هم زمستانی است

 

چرا پرسیده ای کی این چنین کرده پریشانش ؟

مگر تو خود نمی دانی فراسوی خیالم کیست ؟

 

تمام فکر و ذکرم این که یک روزی تو می آیی

اگر چه خوب می دانم که این جز آرزویی نیست

 

مردد مانده ام این جا میان ماندن و رفتن

که بین چشم و ابرویت بلاتکلیفی محضی است

 

پل ابروت می گوید : توقف مطلقا ممنوع   !

نگاهت می دهد اما ، به من فرمان که این جا ، ایست !

 

 

"علی محمد محمدی"


نوشته شده در جمعه 15 دی 1396 ساعت 11:04 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





تا زمانی که رسیدن به تو امکان دارد

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد

 

زندگی درد قشنگیست ، بجز شب هایش!

که بدون تو فقط خواب پریشان دارد

 

یک نفر نیست تو را قسمت من گرداند?! 

کار خیر است اگر این شهر مسلمان دارد !

 

خواب بد دیده ام ای کاش خدا خیر کند

خواب دیدم که تو رفتی، بدنم جان دارد!

 

شیخ و من هر دو طلبکار بهشتیم ولی

من به تو ، او به نماز خودش ایمان دارد

 

اینکه یک روز مهندس برود در پی شعر

سر و سریست که با موی پریشان دارد

 

"من از آن روز که در بند توأم" فهمیدم

زندگی درد قشنگیست که جریان دارد






نوشته شده در سه شنبه 12 دی 1396 ساعت 08:09 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





نسبت عشق به من نسبت جان است به تن

تو بگو من به تو مشتاق ترم یا تو به من؟

 

زنده ام بی تو همین قدر که دارم نفسی

از جدایی نتوان گفت به جز آه سخن

 

بعد از این در دل من، شوق رهایی هم نیست

این هم از عاقبت از قفس آزاد شدن

 

وای بر من که در این بازی بی سود و زیان

پیش پیمان شکنی چون تو شدم عهد شکن

 

باز با گریه به آغوش تو بر می گردم

چون غریبی که خودش را برساند به وطن

 

تو اگر یوسف خود را نشناسی عجب است

ای که بینا شده چشم تو ز یک پیراهن

 

 

فاضل نظری





گیف

نوشته شده در سه شنبه 5 دی 1396 ساعت 09:54 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


گیف






اگرچه از همه ی وعده ها فراری بود

قرار ما فقط این بار بی قراری بود

 

شبی که بار سفر بست، من خودم دیدم

تمام شهر غم و درد و سوگواری بود

 

گشاده رویی شان سرسری و ساده ولی

هر آنکه زخم به من زد عجیب کاری بود

 

همیشه حال دلم را درست می فهمید

درخت باغ که لبریز کنده کاری بود

 

نگاه کردم و خود را به جا نیاوردم

به جایش آینه لبریز شرمساری بود

 

چه قدر کشته و یا نه... شهید دارد- عشق

چه راه خوب و قشنگی به جان سپاری بود

 



زینب اکبری





نوشته شده در چهارشنبه 29 آذر 1396 ساعت 12:15 ق.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





گاهی همین که دل به کسی بسته‌ای، بس است

بغضت ترک‌ترک شدو نشکسته‌ای، بس است

 

گاهی فقط همین که به امّیدِ دیگری

از خود غریبه‌تر شدی و خسته‌ای، بس است

 

اهل زمین همیشه زمین‌گیر می‌شوند

یک بال اگر از این قفست رَسته‌ای، بس است

 

در مرزِ عشق و وصل، تو ابن‌السّلام باش

با این‌همه تضاد،چو پیوسته‌ای،بس است

 

این دور، دورِ حدِّ اقل‌های عاشقی‌ست

در حدّ یک نگاه که وابسته‌ای، بس است

 



سیدمهدی طباطبایی یاسین






نوشته شده در جمعه 24 آذر 1396 ساعت 02:20 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |

 


گیف





 آنقدر دوستت دارم 

که خودم هم نمیدانم چقدر دوستت دارم!

هر بار که می پرسی، چقدر؟!

با خودم فکر می کنم؛

دریا چطور 

حساب موجهایش را نگه دارد؟!

پاییز از کجا بداند 

هر بار چند برگ از دست میدهد؟!

ابرها چه می دانند 

چند قطره باریده اند؟!

خورشید مگر یادش مانده 

چند بار طلوع کرده است؟!

و من،

چطور بگویم که،

چقدر دوستت دارم 
.




#هستی_دارایی





نوشته شده در شنبه 18 آذر 1396 ساعت 06:22 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




گیف







نمی گویم همین شبهای ابرآلود برگردی

تو فرصت داری اصلاً تا ابد...تا زود برگردی
 
تو فرصت داری از هر جای این تقویم بی تاریخ

بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی!
 
تو فرصت داری ای زیباترین فردای فرداها!...

سحرگاهی که خواهی ماند...خواهی بود...برگردی
 
به میعاد غزلهایی که کامل می شود با تو

تو باید ای زن کامل! زن موعود! برگردی
 
بیا موهات سمت باد را تغییر خواهد داد

تو دریایی تو باید بر خلاف رود برگردی
 
همین یک غنچه باقی مانده از این شاخ مریم

همین کافیست تا یک صبح خیلی زود برگردی!


 
محمدسعید میرزایی






نوشته شده در شنبه 18 آذر 1396 ساعت 05:30 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |

 



و عشق

آنقدرها هم که فکر می کردیم 

عادلانه نبود 

زن همسایه عاشق شد 

پیراهن بلندتری دوخت

من عاشق شدم

گریه های بلند تری سر دادم

در عصر ما

همه 

همیشه

دیر می رسند

یکی به اتوبوس

یکی به قطار

یکی 

به یکی...
 


 
رویا شاه حسین زاده





نوشته شده در یکشنبه 12 آذر 1396 ساعت 10:33 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




عکس متحرک





هم در هوای ابری آبان دلم گرفت

هم در سکوت سردِ زمستان دلم گرفت


هرجا که عاشقی به مراد دلش رسید

هرجا گرفت نم نمِ باران...دلم گرفت

 
با خنده گفتمش: به سلامت...سفر بخیر...

وقتی که رفت، از تو چه پنهان...دلم گرفت

 
بیرون زدم ز خانه که حالم عوض شود

از بس شلوغ بود خیـابان دلم گرفت
 

امروز جمعه نیست، ولی با نبودنت

مانند عصر جمعه ی تهران دلم گرفت...





 
مجید ترکابادی






نوشته شده در یکشنبه 5 آذر 1396 ساعت 07:45 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |





عشق آغاز خوشی نیست، که بی‌فرجامی ‌است

 هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی ‌است


 همه‌ی پنجره‌ها بسته‌تر از زندانند

 همه‌ی خاطره‌ها برزخ بی‌هنگامی ‌است


 حرف‌هایت فقط افسانه و شهرآشوبند

 صحن هر محکمه‌ای صحنه‌ی ناآرامی ‌است


 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی ‌است!؟


 مانده با این همه تردید چه حکمی‌بدهد!؟

 بی‌گمان آخر این قصه، فقط بدنامی‌ است!





 
علی اصغر شیری






نوشته شده در چهارشنبه 1 آذر 1396 ساعت 03:48 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |




تصاویر متحرک عاشقانه







گفتم که شاید درد از این با هم نشستن هاست

برخاستی رفتی و آتش از دلم برخاست

 
آواره ام!برگرد!در من قصر شیرین است

یک تکه از خاک وجودم خانه لیلاست
 

چشمان من خاصیّت بخشندگی دارند

یک روز می بینی که چشمان تو هم زیباست

 
چیزی نگو امشب صدا را باد خواهد برد

حسی که در دل داری از پیراهنت پیداست

 
من خسته ام...عمریست یک دیوانه در قلبم

سر می زند بر سنگ و میپرسد:کسی اینجاست؟

 
من عاشقم او نیست اما هر دو تنهاییم

من بی خودم تنهایم و او با خودش تنهاست



 
مهرانه_جندقی





نوشته شده در سه شنبه 30 آبان 1396 ساعت 01:43 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |



عکس متحرک







همه مستیم ولی کیست که عاشق باشد؟

با دل گم شده از خویش موافق باشد؟

 
بستر باغچه گرم است که مریم شده‌ایم

کیست در داخل مرداب ، شقایق باشد ؟
 

وقت شادی همه لبخند تو را میبوسند

خوشتر آن دوست که همشانه‌ی هق هق باشد

 
فرصت آینه سنگ است بزن تا شاید

پشت آیینه خداوند حقایق باشد
 

عشق،دریای جنون است و خطر، می‌بایست

دل در این ورطه‌ی پر حادثه قایق باشد
 

گوهرت را به کسی بخش که لایق باشد

نه که دل دل زدنت، آینه‌ی دق باشد



 
 
هخا هاشمی





نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت 04:43 ب.ظ توسط ❤️taraneh❤️ نظرات |


(تعداد کل صفحات:[cb:pages_total])      [cb:pages_no]  
Design By : Pars Skin