نگه دگر بسوی من چه می کنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فریب ها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

تو فال خود به نام دیگری زدی

برو … برو … بسوی او، مرا چه غم

تو آفتابی … او زمین … من آسمان

بر او بتاب زآنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب زآنکه گریه می کند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشت ها

دل تو مال من، تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او!

گذشته رفت و آن فسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او!

******


عکس نوشته شعر فروغ فرخزاد



طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: شعر عاشقانه قهر فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد،  

تاریخ : دوشنبه 25 دی 1396 | 08:34 ب.ظ | نویسنده : من خودِ آن سیزده ام | نظرات




می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانه ی خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانه ی خویش

 

می برم تا که در آن نقطه ی دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکه ی عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه



می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ای جلوه ی امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال



ناله می لرزد..می رقصد اشک

آه بگذار که بگریزم من

از تو ای چشمه ی جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

بخدا غنچه ی شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعله ی آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

 

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم خنده به لب خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل




" فروغ فرخزاد"








طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: می روم خسته و افسرده و زار، فروغ فرخزاد، زیباترین شعر فروغ،  

تاریخ : جمعه 22 دی 1396 | 08:47 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات



تو را می خواهم و دانم که هرگز 

 به کام دل در آغوشت نگیرم

تویی آن آسمان صاف و روشن

من این کنج قفس مرغی اسیرم

ز پشت میله های سرد تیره

نگاه حسرتم حیران به رویت

در این فکرم که دستی پیش اید

و من ناگه گشایم پر به سویت

در این فکرم که در یک لحظه غفلت 

 از این زندان خاموش پر بگیرم

به چشم مرد زندانبان بخندم

کنارت زندگی از سر بگیرم

در این فکرم من و دانم که هرگز

مرا یارای رفتن زین قفس نیست

اگر هم مرد زندانبان بخواهد 

 دگر از بهر پروازم نفس نیست

ز پشت میله ها هر صبح روشن 

 نگاه کودکی خندد به رویم

چو من سر می کنم آواز شادی

 لبش با بوسه می آید به سویم

 اگر ای آسمان خواهم که یک روز

 از این زندان خامش پر بگیرم 

 به چشم کودک گریان چه گویم

ز من بگذر که من مرغی اسیرم

من آن شمعم که با سوز دل خویش 

 فروزان می کنم ویرانه ای را

اگر خواهم که خاموشی گزینم

پریشان می کنم کاشانه ای را 

(فروغ فرخزاد)




فروغ فرخزاد
عکس نوشته



طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: (فروغ فرخزاد)، تو را می خواهم و دانم که هرگز، به کام دل در آغوشت نگیرم،  

تاریخ : چهارشنبه 13 دی 1396 | 10:06 ق.ظ | نویسنده : من خودِ آن سیزده ام | نظرات

بوسه





یاد آن بوسه كه هنگام وداع 

بر لبم شعله حسرت افروخت 

یاد آن خنده بیرنگ و خموش 

كه سراپای وجودم را سوخت 

رفتی و در دل من ماند به جای 

عشقی آلوده به نومیدی و درد 

نگهی گمشده در پرده اشك 

حسرتی یخ زده در خنده سرد 

آه اگر باز بسویم آیی 

دیگر از كف ندهم آسانت 

ترسم این شعله سوزنده عشق 

آخر آتش فكند بر جانت


((فروغ فرخزاد))



عکس نوشته شعر



طبقه بندی: * شعـــر بوســـه *،  * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: ((فروغ فرخزاد))، بوسه وداع، شعر بوسه، شعر، به یاد ان بوسه هنگام وداع،  

تاریخ : پنجشنبه 7 دی 1396 | 09:54 ق.ظ | نویسنده : من خودِ آن سیزده ام | نظرات



هر چه دادم به او حلالش باد

غیر از آن دل که مفت بخشیدم

دل من کودکی سبکسر بود

خود ندانم چگونه رامش کرد

او که میگفت دوستت دارم

پس چرا زهر غم به جامش کرد 




فروغ فرخزاد





 ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿



طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: فروغ فرخزاد، شعر عاشقانه فروغ فرخزاد، هر چه دادم به او حلالش باد، غیر از آن دل که مفت بخشیدم، دل من کودکی سبکسر بود، ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿، ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿..،  

تاریخ : شنبه 6 آبان 1396 | 06:26 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات



رفتم ، مرا ببخش و مگو او وفا نداشت

راهی بجز گریز برایم نمانده بود

این عشق آتشین پر از درد بی امید

در وادی گناه و جنونم کشانده بود

 

رفتم که داغ بوسه ی پر حسرت تو را

با اشکهای دیده ز لب شستشو دهم

رفتم که ناتمام بمانم در این سرود

رفتم که با نگفته به خود آبرو دهم

 

رفتم ، مگو ، مگو که چرا رفت ، ننگ بود

عشق من و نیاز تو و سوز و ساز ما

از پرده ی خموشی و ظلمت ، چو نور صبح

بیرون فتاده بود به یکباره راز ما

 

رفتم ، که گم شوم چو یکی قطره اشک ِ گرم

در لابلای دامن شبرنگ زندگی

رفتم که در سیاهی یک گور بی نشان

فارغ شوم ز کشمکش و جنگ زندگی

 

من از دو چشم روشن و گریان گریختم

از خنده های وحشی طوفان گریختم

از بستر وصال به آغوش سرد هجر

آزرده از ملامت وجدان گریختم

 

ای سینه در حرارت سوزان خود بسوز

دیگر سراغ شعله ی آتش ز من مگیر

می خواستم که شعله شوم سرکشی کنم

مرغی شدم به کنج قفس بسته و اسیر

 

روحی مشوشم که شبی بی خبر ز خویش

در دامن سکوت به تلخی گریستم

نالان ز کرده ها و پشیمان ز گفته ها

دیدم که لایق تو عشق تو نیستم

 

فروغ فرخزاد








طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: فروغ فرخزاد، شعری از فروغ فرخزاد، وبلاگ شهرترانه، شهرترانه، رفتم مرا ببخش و مگو او وفا نداشت،  

تاریخ : شنبه 10 تیر 1396 | 12:25 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات


ای شب از رویای تو رنگین شده

سینه از عطر توام سنگین شده

ای به روی چشم من گسترده خویش

شادیم بخشیده از اندوه بیش

همچو بارانی که شوید جسم خاک

هستیم زآلودگی ها کرده پاک

ای تپش های تن سوزان من

آتشی در سایهء مژگان من

ای ز گندمزارها سرشارتر

ای ز زرین شاخه ها پر بارتر

ای در بگشوده بر خورشیدها

در هجوم ظلمت تردیدها

با توام دیگر ز دردی بیم نیست

هست اگر، جز درد خوشبختیم نیست

ای دل تنگ من و این بار نور؟

هایهوی زندگی در قعر گور؟

ای دو چشمانت چمنزاران من

داغ چشمت خورده بر چشمان من

پیش از اینت گر که در خود داشتم

هرکسی را تو نمی انگاشتم

درد تاریکیست درد خواستن

رفتن و بیهوده خود را کاستن

سر نهادن بر سیه دل سینه ها

سینه آلودن به چرک کینه ها

در نوازش، نیش ماران یافتن

زهر در لبخند یاران یافتن

زر نهادن در کف طرارها

آه، ای با جان من آمیخته

ای مرا از گور من انگیخته

چون ستاره، با دو بال زرنشان

آمده از دور دست آسمان

جوی خشک سینه ام را آب تو

بستر رگهایم را سیلاب تو

در جهانی اینچنین سرد و سیاه

با قدمهایت قدمهایم براه

ای به زیر پوستم پنهان شده

همچو خون در پوستم جوشان شده

گیسویم را از نوازش سوخته

گونه هام از هرم خواهش سوخته

آه، ای بیگانه با پیرهنم

آشنای سبزه واران تنم

آه، ای روشن طلوع بی غروب

آفتاب سرزمین های جنوب

آه، آه ای از سحر شاداب تر

از بهاران تازه تر سیراب تر

عشق دیگر نیست این، این خیرگیست

چلچراغی در سکوت و تیرگیست

عشق چون در سینه ام بیدار شد

از طلب پا تا سرم ایثار شد

این دگر من نیستم، من نیستم

حیف از آن عمری که با من زیستم

ای لبانم بوسه گاه بوسه ات

خیره چشمانم به راه بوسه ات

ای تشنج های لذت در تنم

ای خطوط پیکرت پیرهنم

آه  می خواهم که بشکافم ز هم

شادیم یک دم بیالاید به غم

آه، می خواهم که برخیزم ز جای

همچو ابری اشک ریزم های های

این دل تنگ من و این دود عود ؟

در شبستان، زخمه های چنگ و رود ؟

این فضای خالی و پروازها؟

این شب خاموش و این آوازها؟

ای نگاهت لای لائی سِحر بار

گاهوار کودکان بیقرار

ای نفسهایت نسیم نیمخواب

شسته از من لرزه های اضطراب

خفته در لبخند فرداهای من

رفته تا اعماق دنیا های من

ای مرا با شور شعر آمیخته

اینهمه آتش به شعرم ریخته

چون تب عشقم چنین افروختی

لاجرم شعرم به آتش سوختی




فروغ فرخزاد







طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: عاشقانه، شعر عاشقانه از فروغ فرخزاد، فروغ فرخزاد، وبلاگ شهرترانه، ای شب از رویای تو رنگین شده، سینه از عطر توام سنگین شده،  

تاریخ : پنجشنبه 11 خرداد 1396 | 11:50 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات



وقتی که زندگی من

هیچ چیز نبود

هیچ چیز به جز 

تیک تاک ساعت دیواری

دریافتم 

باید، باید، باید

دیوانه وار دوست بدارم

کسی را که مثل هیچکس نیست!



فروغ فرخزاد




http://uupload.ir/files/3dp7_814940_ph1iosie.jpg







طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: فروغ فرخزاد، زندگی، هیچ چیز نبود، تیک تاک ساعت، دیوانه وار، دوست بدارم، کسی را که مثل هیچکس نیست،  

تاریخ : سه شنبه 2 خرداد 1396 | 03:00 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات


می روم خسته و افسرده و زار

سوی منزلگه ویرانهٔ خویش

به خدا می برم از شهر شما

دل شوریده و دیوانهٔ خویش

می برم تا که در آن نقطهٔ دور

شستشویش دهم از رنگ گناه

شستشویش دهم از لکهٔ عشق

زین همه خواهش بیجا و تباه

می برم تا ز تو دورش سازم

ز تو ، ای جلوهٔ امید محال

می برم زنده بگورش سازم

تا از این پس نکند یاد وصال

ناله می لرزد ، می رقصد اشک

آه ، بگذار که بگریزم من

از تو ، ای چشمهٔ جوشان گناه

شاید آن به که بپرهیزم من

به خدا غنچهٔ شادی بودم

دست عشق آمد و از شاخم چید

شعلهٔ آه شدم صد افسوس

که لبم باز بر آن لب نرسید

عاقبت بند سفر پایم بست

می روم ، خنده به لب ، خونین دل

می روم از دل من دست بدار

ای امید عبث بی حاصل



فروغ فرخزاد



http://uupload.ir/files/wf6g_1437402178099762.jpg








طبقه بندی: * فــروغ فــرخــزاد *، 
برچسب ها: فروغ فرخزاد، شعر وداع، می روم خسته و افسرده و زار، سوی منزلگه ویرانه خویش، وبلاگ شهرتزانه، شهرترانه،  

تاریخ : دوشنبه 11 اردیبهشت 1396 | 08:26 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.