در شهر هی قدم زد و عابر زیاد شد

ترس از رقیب بود … که آخر زیاد شد
 

این قدرهام نصف جهان جمعیت نداشت

با کوچ او به شهر، مهاجر زیاد شد

 
یک لحظه باد روسری اش را کنار زد

از آن به بعد بود که شاعر زیاد شد

 
هی در لباس کهنه اداهای تازه ریخت

هی کار شاعران معاصر زیاد شد …

 
از بس که خوب چهره و عالم پسند بود

بین زنان شهر سَر و سِر زیاد شد

 
گفتند با زبان خوش از شهر ما برو

ساک سفر که بست، مسافر زیاد شد

 
 
 
محمدحسین ملکیان







طبقه بندی: * محمدحســین ملکیان *، 
برچسب ها: ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿، وبلاگ ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿، اشعار عاشقانه زیبا در ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿، عاشقانه ها در ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿، شعری از محمدحسین ملکیان،  

تاریخ : سه شنبه 25 مهر 1396 | 09:46 ب.ظ | نویسنده : ٠•✿ taraneh ✿•٠ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.