عشق آغاز خوشی نیست، که بی‌فرجامی ‌است

 هر دری را بزنی، عاقبتت ناکامی ‌است


 همه‌ی پنجره‌ها بسته‌تر از زندانند

 همه‌ی خاطره‌ها برزخ بی‌هنگامی ‌است


 حرف‌هایت فقط افسانه و شهرآشوبند

 صحن هر محکمه‌ای صحنه‌ی ناآرامی ‌است


 قاضی شهر شده عاشق چشمان زنی

 چه کند با دل خود، آن زن اگر اعدامی ‌است!؟


 مانده با این همه تردید چه حکمی‌بدهد!؟

 بی‌گمان آخر این قصه، فقط بدنامی‌ است!





 
علی اصغر شیری








طبقه بندی: * علی اصــغر شــــیری *، 
برچسب ها: شعر عاشقانه، اشعار عاشقانه، اشعار عاشقانه معاصر، عشق آغاز خوشی نیست، شهرترانه، وبلاگ شهرترانه، ✿ ˙·٠•✿ شـهـرتـرانـه ✿•٠·˙ ✿،  

تاریخ : چهارشنبه 1 آذر 1396 | 03:48 ب.ظ | نویسنده : ❤️taraneh❤️ | نظرات
.: Weblog Themes By M a h S k i n:.